سرزمين كودكي ها
..کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد..قصه ی نغز تو از غصه تهیست! باز هم قصه بگو
خیلی بی انصافیه وقتی با اطمینان میگید هر خانمی که مورد ازار مردی قرار میگیره(از هر نوع ، حتی با یک نگاه هیز و دریده) سیگنال رسانی از طرف دختر بوده!نمگیم شما ۱۰۰٪ اشتباه میگید..تا حدودی قبول دارم و دیدم چنین موردی رو..اما از هر ۱۰۰ زن شاید ۲۰ مورد!پس هنوز اکثریت توی کار سیگنال و فرستادن نیستند..و نباید به خاطر اون ۲۰٪ بقیه رو رو هم با یک چوب زد.. شخصا هرگز برای هیچ موجود مذکری سیگنال نفرستادم اما بیشتر از موهای سرم از نگاههای وقیحانه ، بوق زدن وقتی منتظر تاکسی ام یا میخوام از خیابون رد شدم، توی تاکسی، توی مغازه ،وقتی سوار ماشین پدرم یا همسر هستم از سمت ماشین کناری و ...، رنج برده ام!همسر که رفت شیشه هارو دودی کرد!! خدا از سر باعث و بانی های این بی شرمی نگذره ..مامانمو یکی از دایی هام هر چی تلاش کردند که بابا بزرگ رو برگردونند, نشد..چه جنگ هایی که نشد..چه بحث ها..اما نشد.. اخرین بار روز سوم فروردین بود که بابابزرگ رو دیدم..وقتی رفتم سالمندان ،گریه ام گرفت..تصمیم داشتم یه روز با همسر برم پیششون..اما میترسیدم جا بخورم..چون شنیده بودم که دیگه ازون بابابزرگ محکم و قوی ،خبری نیست و فقط یه جثه نحیف باقی مونده.. همش فکر میکردم روز عروسیم باید برم اونجا تا نوه ش رو توی لباس عروس ببینه..بعد میگفتم حتما به داداشم میگم بابزرگ رو بیاره توی جشن..چه برنامه ها داشتم.. کسی که برای خودش برو و بیایی داشت، بسیار سرشناس بود ..از نظر مالی و اجتماعی جایگاه بالا و ویژه ای داشت، دیروز بعد از اون همه مبارزه ای که برای زنده موندن کرد، اخرش چشمش به در خشک شد و به رحمت خدا رفت..جوری که اصلا انصاف نبود..هر کسی از اقوام،اشناها و حتی اونهایی که بابابزرگ رو میشناختند اما دورادور،وقتی میومدن خونشون،با دستشون اشاره میکردن به خونه ی بابابزرگ و میگفتن حق حاجی این نبود که همچین خونه و زندگی ای داشته باشه ،اما گوشه ی خونه سالمندان فوت کنه.. احوالتون چطوره؟ ای بابا بچه ها! منکه خودمو از کار بیکار کردم..اول ناسزا بگم بعد جریان رو بگم یا اول جریان رو بگم بعد ناسزا؟ توی پست قبلی گفتم که خانوم مدیر مدرسه ی پارسال از من خواستن در مدرسه جدید باهاشون همکاری کنم..این مدرسه نسبت به مدرسه پارسالم تفاوتی در حد روز و شب داشت..مدرسه پارسال تازه تاسیس بود و به خاطر یک سری کارهای اداری تعداد دانش اموزانی که ثبتنام کردن خیلی کم بود و ما پایه های دوم تا پنجم رو نداشتیم ..فضای اموزشیش هم یک خونه دو طبقه بود با یک حیاط فسقلی..بدون هیچ تاب و سرسره ای..این مدرسه باوجودیکه در بالای شهر قرار داشت اما از نظر مکانی چون به دو منطقه از شهرکهای اطراف شهر نزدیک بود ، دارای دانش اموزانی بود که خانواده های متمول و همه چیز تمامی نداشتند..و اکثرا از قشر بی بضاعت بودند..و از نظر بهداشتی هم من مشکلاتی باهاشون داشتم..اما خب عالمی رو با همین بچه ها تجربه کردم که جزء بهترین خاطراتم هستن.. اما این مدرسه یک مدرسه باسابقه در امر اموزش (نزدیک به ۲۰ سال از زمان تاسیسش میگذشت)..با کادری مجرب و محیط اموزشی وسیع ..از نظر مکانی هم بالای شهر(به طور واقعی) ..با تعداد قابل توجهی دانش اموز(که ما هم شیفت دخترونه داشتیم هم پسرونه)و والدین هم که ۹۸٪ تحصیلکرده و فوق پولدار و خارج زندگی کرده .. درباره شیفت دخترونه و پسرونه گفتم ..به اینصورت بود که چون فضای مدرسه بسیار بزرگ بود ..هر دو شیفت رو به صورت همزمان در مدرسه داشتیم..راه ورودی و حیاط و کلاسها هم که کاملا جدا بود..و من مربی هر دو شیفت بودم.. به جز معلم های کلاس های فوق برنامه و من که جوون بودیم..معلم های پایه ها اکثرا از نیروهای بازنشسته و با تجربه بودند..اما جوی پر از احترام و صمیمت بین همگی حاکم بود که من هم اون جو رو دوست داشتم و خیلی زود تونستم خودم رو در دل همکاران جا کنم(کاملا بی اغراق میگم) ای بابا(یه آه از ته دل) .. خلاصه ماه مهر گذشت و من با بچه ها داشتم اشنا میشدم و یک مسابقه ی روزنامه دیواری هم به مناسبت هفته جهانی غذا برگزار کردم و قول جایزه هم دادم.. چقدر فعالیت بین دانش اموزان پسر برام جذاب بود ..وای خدا چه بچه های باحال و پرنشاطی..بعضیهاشونم لوطی بودنو وقتی رد میشدن میگفتن مخلصیم خانوم..حالا این حرف رو یک بچه کلاس دومی با دندونهای یک درمیونش میگفت و ریزریز میخندید.. برام جالب بود روزهایی که مدرسه ام ،چقدر مصدوم و زخمی داشتم که هر کدوم هم جذابیت قیافه اش اینطوری شد یا یک مورد دیگه این بود که یکی از پنجمی ها اومد توی دفتر دنبالم که بیاید دو نفر همدیگه رو زدن و در واقع شل و پل کردن! وقتی رفتم توی حیاط دیدم دوتا پسر، یکی سومی یکی چهارمی به خدمت همدیگه رسیدن..و اون یکی که ناک اوت شده بود داشت مثل بارون گریه میکرد و یک جورایی هم نفسش بند اومده بود..و اون یکی هم اروم نشسته بود اونطرف تر! وقتی گفتم چی شده اون که گریه میکرد و دستش رو هم گذاشته بود روی شونه اش با هق هق گفت این پرید منو گاز گرفت و بقیه اش رو هم نفهمیدم چی گفت..لباسش رو بالا زدم و دیدم به اندازه ی یک بند انگشت جای گازش کبود شده! به گاز گیرنده!! گفتم ببین چکار کردی..چرا گازش گرفتی؟ گفت خانوم اجازه ما نمیتونیم جلوی عصبانیتمونو بگیریم و تا اومد بازم از خودش دفاع کنه، گفتم همین جا باشید تا برگردم..رفتم توی دفتر به مدیر گفتم اینها همدیگه رو یه لقمه ی چپ کردن ، بداد برسید! مدیر پسران استاد دانشگاه و مدرس دروس روانشناسی هستن و شخصیت بسیار اروم و متین و موقری دارن..اونها رو به سبک خودشون توبیخ کردن و من هم یک قالب یخ گذاشتم روی جای کبود شده..خدایی ادم دلش ریش میشد! روز بعد هم که باز مدرسه رفتم یک پسر سومیه خوردنی رو دیدم که داشت گریه میکرد بازم مثل بارون! گفتم چی شده؟با هق هق گفت خانوم اجازه عرشیا (همون پسر دیروزیه)با دستاش داشت خفه ام میکرد..دیدم جای انگشتاش یک کم مونده روی گردنش..همون موقع عرشیا رو دیدم و گفتم بازم که زدی و یکی رو ناکار کردی؟ اخه چرا؟ گفت خانوم اجازه خودشم داشت منو میزد...منم عصبانی شدم، زدمش!! بهش گفتم بایست یک گوشه تا من بیام..اون بچه رو هم گفتم ببریدش صورتشو بشوره و بیاریدش دفتر.. در همون حین که داشتم برای اقای معاون(که ابهتی هم داره برا خودش) جریان رو میگفتم که پرسیدن عرشیا کدوم دانش اموز رو زده؟ که اون بچه با یه حالت مظلوم با دوستش وارد دفتر شد! و اقای معاون تا اونو دید با صدای فوق مردونه اش گفت : اووووه اووووووه..عرشیا تو رو زده؟ و یا یک حالتی که معنی اش مثل معروف ِ " کرم از خود درخته" ، سرش رو تکون میداد و میخندید..و گفت :برو علی..برو! این فیلم ها رو واسه من بازی نکن!من خودم کارگردانم!.. اون بچه هم بین گریه هاش یهو خندید..معاون گفت تو که خودت سابقه داری ،چطور شده ایندفعه؟بچه هم دید که داره محکوم میشه باز گریه اش گرفت..منو یکی از همکارهای دیگه هم گفتیم ای بابا گریه نکن ..داریم سر به سرت میزاریم بخندی. .معاون گفت :مردونه تعریف کن چی شده؟ و باز گفت نگاه کن! مردونه! حتی اگر به ضرر خودت باشه.. عرشیا هم همینطور بیرون از دفتر ایستاده بود..(حالا فکر نکنید که عرشیا جثه ی درشت و تپلی داشتا!!..نه! یه رشته ماکارونی رو دیدید، عرشیا رو هم دیدید!!..اما همه مدل بچه از لاغر گرفته تا تپل ازش کتک میخوردن! تا خواست جریان دعوا رو شروع کنه به تعریف، یکی منو صدا کرد و نفهمیدم ماجرا چی به چی بوده!؟(ببخشید خب خودمم هنوز تو کف ماجرا مونده ام!) و همه ی این مصدومیت ها مربوط به دانش اموزان پسر بود که واقعا توی این مدت از بودن باهاشون حسابی بهم خوش گذشت و یک واقعیت رو اعتراف میکنم که ذره ای طاقت دیدن گریه کردن و اشکهاشون رو هم نداشتم..یعنی وقتی میدیدم دو تا پسر دارن گریه میکنن (به هر علتی) انچنان دلم میسوخت که دلم میخواست یه جوری ارومشون کنم..کلا به نظرم گریه ی پسرها سوزناک تر از گریه دختراس! واقعا دلم تنگ شده .. اره داشتم میگفتم ماه مهر تموم شد و من باز مثل پارسال سرما خوردم..انفولانزا گرفتم ..جوری که نصف شب بردنم بیمارستان..خیلی بد بود خیلی.. و بالاخره نیمه ی ابان رسید که یکروز خانوم مدیر بهم گفتن که هیئت موسس تصمیم گرفتن شما یک روز در هفته بیشتر نیایی!! من: گفتم با ۳۰۰ تا دانش اموز و این حجم کار فقط یکروز؟ من برنامه ریزی کرده بودم ..یک مدرسه توی مهرماه به من پیشنهاد تدریس رو داده بود اما چون گرفتار پایان نامه و مدرسه شما هستم ، درخواستشون رو قبول نکردم، جالا به من میگید هفته ای یک روز؟ خیلی حالم گرفته شد و در عین حال بهم برخورد! و همون روز اخر وقت بهشون گفتم شرمنده من با این تغییرات اصلا موافق نیستم و دیگه نمیام! اون هم یک نگاه مطلومانه ای به من انداخت و گفت اصلا راه نداره؟ گفتم شرمنده!..این در حالی بود که خانوم مدیر همه جا میگفت من دست راستش هستم و البته دست چپش هم بودم.. و از اون روز دیگه نرفتم مدرسه.. کارتهای مربوط به سنجش بینایی بچه های امادگی در طرح پیشگیری از تنبلی چشم هم به علاوه تعدادی کتاب و مقوا و هدیه ای که برای یلدا خریده بودم پیشم بود و با همه اینها دلم نمیخواست برم مدرسه! به یک دلیل! اگر میرفتم توی رودربایستی قرار میگرفتم و مجبور میشدم اون یکی کلاس امادگی رو هم بیناییشون رو چک کنم و با همه ی اینکه این کار برام لذت بخش بود(مخصوصا به خاطر ارتین) اما اون روی بدجنسی ام میگفت بزار دستشون توی حنا بمونه! همین روزها هست که از سازمان بهزیستی میرن سراغشون و اونها هم که برای اینکار اموزش ندیدند و کارتها هم که پیش منه، حسابی حالشون گرفته میشه! همینطور هم شد ..یکروز بهم زنگ زدن و بعد از کلی بال بال زدن که جایم اونجا سبزه، گفتن که مامور بهزیستی اومده و گفته چرا کارتها اماده نیست..ما هم که بلد نبودیم معاینه کنیم، زنگ زدیم به شما که اگه زحمت بکشید بیاید بچه ها رو معاینه کنید..که گفتم وقتش رو ندارم..پس خواهش کردن یک روز برم حداقل بهشون یاد بدم! وقتی جریان رو تعریف کردم ، بابام گفتن حق نداری بری!! تو دیگه هیچ مسئولیتی نداری و سردرگمیشون به تو ارتباطی نداره! من هم نرفتم ..و باز تماس گرفتن و من جواب ندادم(چنین برخوردی رو هیچوقت با هیچکس نداشتم و تا جایی که یادمه دلم میخواسته گره از کار دیگران باز کنم)..به هر حال!..همچنان باید به خاطر امانتی هایی که پیشم بود، به مدرسه میرفتم! خلاصه زنگ زدم به خانوم مدیر! آه ! ۳۵ دقیقه ناقابل موبایل به موبایل ،صحبتشون طول کشید(یعنی برنامه ریخته بودم که این ماه حواسم به قبض موبایلم باشه!!همشم حرفای الکی! چقدر خودش بابت این جریان ناراحت بود و هزار بار حلالیت خواست..) توی این جریان میدونستم مدیر بی تقصیره و این موسس مدرسه اس که کلاس و شعور نداره(داریم به مرحله ی ناسزا گفتنم نزدیک میشیم) و نمیفهمه وقتی خودش مستقیما با من حرف زد ، هم درباره ی حقوقم گفت هم ساعت کاری و در این رابطه متعهد شد ، باید سر حرفش بمونه.. به خ.مدیر گفتم ایشون زیر دِین ِ من هستن و نمیبخشمشون..یعنی یک مدرسه با این همه پز و افاده و کلاس کاری ، باید اینقدر بدبخت باشه که برای نصف کردن حقوق من هی بشینه دودوتا چارتا کنه همه ی فکرش این باشه که یک جوری از نیروهاش کار بکشه که این چند صد میلیون پول ثبت نام ، همه اش بشه سود و حالشو ببره و اینکه نیروهاش هم جون بکنن ، هیچ اهمیتی نداره!خلاصه اینکه سگ تو روح موسسین مدرسه غیرانتفاعی! از تازه تاسیسش گرفته تا قدیمی و باتجربه اش! بچه ها من واقعا کار کردن در محیطی مثل مدرسه رو خیلی دوست داشتم..از بودن با بچه ها لذت میبرم و اصلا انصاف نبود اینچنین رفتاری رو ببینم.. هفته ی پیش هم درحالیکه مدرسه تعطیل بود امانتی ها رو با همسر بردم اونجا..خانم خدمتگزار مدرسه که زنی دوستداشتنی و مهربون بود و حقیقتا دوستش داشتم و دارم، تا منو دید گفت کجا بودی دختر؟ چرا دیگه نیومدی؟ هر چی از خانوم مدیر پرسیدیم گفتن گرفتار کارهای دانشگاهش هست ..و از این حرفا..گفتم نه ..جریان چیزه دیگه ایه!..وقتی براش گفتم خیلی ناراحت و پکر شد..خلاصه تا وسایل رو گذاشتم و وسایل شخصی خودمو برداشتم ، یک کمی با هم حرف زدیم و دختر کوچکش که من اسمش رو گذاشته بودم تربچه نقلی ..(از بس صورتش گرد و ناز بود) هم پیشمون بود..کلی دلم باز شد از دیدنش.. موقع خدافظی خانوم خدمتگزار اولش بغض کرد و بعدشم گریه ش گرفت..و گفت خدا شاهده مثل دخترم دوست میداشتم..حیف شد که دیگه از پیشمون میری..منم بغلش کردمو گفتم با این گریه کردنات با احساسات من بازی نکن زن! حین تحویل وسایل متوجه شدم چون کمدم قفل نداشت ، همه ی بروشور های اموزشی چگونگی سنجش بینایی که توی کشو بوده و اونها هم وقتی دیدن من نمیرم مدرسه، طی یک تجسس پیداشون کرده بودنو برداشته بودنش! یکی نیست بهم بگه اخه خنگ خدا چرا بروشور ها رو بردی مدرسه؟!! این هم از این!ای بابا.. پ ن۱: مکالمات خوشمزه منو یلدا درباره نامزد کردنم رو در پست بعدی براتون میگم..هزار بار دلم براش تنگ شده..و همینطور انتخابات دانش اموزی که در مدرسه برگزار شد..با اون پوسترهای تبلیغاتی خنده داری که پسرها درست کرده بودن! پ ن۲: اون پسربچه ی پیش دبستانی(آردین) که روز اول مدرسه گازم گرفته بود رو یادتون میاد؟انچنان باهم دوست شدیم که هر دفعه زنگ تفریح میرفتم توی حیاط میدوید طرفم و دستمو میگرفتو بوسم میکرد و میرفت..با مامانش که اشنا شدم (مامانی بسیار زیبا، با کلاس و با شخصیت) براش از دوستیمون گفتم- هرچند که از کروکودیل بازی بچه اش بیخبر بود- با ذوق گفت خب معلومه هر بچه ای، معلمی به خوشگلی شما داشته باشه دلش میخواد بیاد بوسش کنه..آدرین هم مستثنی نیست..برای همسر که گفتم اینطوری شد: پ ن ۳: با همه ی دلخوریم از موسس که با خودخواهی تمام تعهدش رو زیر پا گذاشت ،اما بابت دو چیز خدا رو شکر میکنم..خدا رو شکر که نرفتنم به مدرسه این همه برای همکارانم سوال برانگیز بوده و سراغم رو میگرفتن و اونهایی که شمارمو داشتن یا زنگ زدن یا اس ..و گفتن که خیلی حیف شده دیگه اونجا نیستم..و همینطور احساساتی شدن خانوم خدمتگزار..و خدا رو شکر که به چندرغاز حقوقی که قرار بود بگیرم ، احتیاجی نداشتم و مثل یک پس انداز مختصر بود برام..اما خدایا یک سوال؟اگر کسی بر حسب اون حقوق همون مهرماه رفته بود مثلا وام گرفته بود و روی حقوقش حساب باز کرده بود ، با نصف شدن خقوقش چه جوری میخواستی نصف دیگه اش رو هم براش جور کنی؟! پ ن ۴: بیخیال! پ ن۵: میگم شکلات دارک ۷۴٪ هم چاق کننده س؟ ایا؟ یعنی چاق کنندگی شکلات مربوط میشه به درصد شکرش، یا جناب کاکائو هم چاق کننده هستن؟! پ ن ۶: خدایا چرا مخلوط ارده و شیره خرما(میدونین چیه که؟) رو اینقدر خوشمزه افریدی؟ من همچنان ۴-۵ کیلو اضافه وزن دارم و هر چی تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم!! اخه ۶ تا قاشق برنج یا ۳۰ گرم نون شد غذا که من به خاطر نخوردن و فقط چشیدن این چیزهای خوشمزه دارم تقاص پس میدم؟! پ ن ۷: موزیک ویدیوی عروسی اندی و شینی رو دیدید؟ خیلی جالب و قشنگه..فقط یک سوال فنی دارم! این چه رسمیه توی امریکا که داماد ش و رت عروس رو درمیاره و در حالتی مثل پرتاب دسته گل عروس، پرت میکنه برای اقایون مجرد؟من هر چی سعی میکنم با همه روشنفکریم به قضیه نگاه کنم ، نمیتونم درک کنم که مرد ش و رت زنش رو جلوی ملت دراره و پرت کنه واسه بقیه مردها، بلکه بختشون باز شه!! حالا نمیشد این قسمت توی ویدیو نباشه؟
ادامه مطلب
![]()
خودش رو داشت..یکی میومد اندازه ی یک گردو پیشونی اش زخمی شده بود و ارنجش هم به زمین کشیده شده بود و خراش برداشته بود..چشماش هم پر از اشک .. زخم ارنجش رو ضدعفونی میکردم و نگرانیم بیشتر به خاطر قلمبه شدن پیشونی بچه بود..اولین بار که با این صحنه برخورد کردم رفتم پیش معاون پسرها و جریان رو براش گفتم و پرسیدم زنگ بزنم اورژانس بیاد؟![]()
و گفت: اورژانس؟ منم گفتم بله به هر حال خطرنا..حرفم تموم نشده بود که گفت برو یه تکه یخ بیار خودم برامدگیشو صاف میکنم..اگه واسه همچین موردهایی به اورژانس زنگ بزنیم که اورژانس باید بیاد اینجا چادر بزنه!(همه ی اینها رو هم با تمسخر گفت)البته منم خنده ام گرفت وقتی که در ادامه گفت من ۴۰ ساله دارم همه ی این گردوهای روی سر بچه ها رو با یخ صاف میکنم!!
..در عین حال یک مامان بسیار با شخصیت و شیک پوش و البته خیلی جوون هم داشت که یکبار به طور اتفاقی با هم هم صحبت شدیم و فهمیدم مامان عرشیا هست و با هم نقشه کشیدیم تا این رفتارهای عرشیا رو پیگیری کنیم که خب قسمت نبود!)![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

